تنها به این امید


منزل
قديما
چاپار
 

پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

نميدونم چطور شد که تصميم گرفتم بنويسم.عطش نوشتن بود يا تبی که گرفتارش شدم.دلم ميخواست ميتونستم مثل دلتنگستان فکر کنم ،به زيبايی عاقلانه بنويسم و به لطافت خيلی‌های ديگه.نميدونم ...هرچی بود مدتی جذبش شدم،گرفتارش شدم...و بالاخره دلسرد شدم.راستش اينجا يه جورايی آدم ديگه‌ای شدم.دلمرده و غمگين شايد.چون خيلی زود فهميدم ديگران دوست ندارن همقدم نوشته‌هات بشن،بلکه دوست دارن نوشته‌هات با اونا همسفر بشه.فهميدم که نوشتن از عشق‌های سوزناک دروغين بهت اعتبار ميده.اينجا آدم ديگه‌ای شدم ،من ،که يکی از ويژگی‌های بارزم شاد بودن و خندان بودن.آدم ديگه‌ای شدم،چون گاهی وقتا نوشتن برام سخت شد،نوشتن ار چيزايی که دوست داشتم فريادشون بزنم اين اسم لعنتی هم دردسری شده‌بود.نميشد همه چيز رو نوشت .کسانی هستن که ميشناسنت و تو مجبوری خودت رو سانسور کنی گاهی.دلسرد شدم .نميدونم چرا.میپرسم چرا بنويسم؟.آخرش که چی؟.دلم برای نوشتن تنگ ميشه.دلم برای همه وبلاگها حتی نظراتی که ديگران ميدادن تنگ ميشه.ومرسی از همه که لينک داده بودن...يا اينجا سر ميزدن.شايد روزی دوباره بنويسم.جايی ديگه شايد.طور ديگه‌ای و شايد با اسم هيچ کس.

 
 

شقایق

 

جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

بهانه های خوشبختی کم هستن يا ماييم که اونها رو گم ميکنيم؟فراموش ميکنيم و برای سرگرم کردن قلب و احساسمون درگير غمها ميشيم.برای غمگين بودن به بهانه های کوچکی بسنده ميکنيم و شاديهای بزرگ زندگی رو تو گرد و غبارپشت سرمون جا ميگذاريم.در مورد غمهامون مينويسم ،شعر ميگيم،برای ديگران تعريف ميکنيم و هميشه دوست داريمون اونا رو جايی حک کنيم .

روزای ما دو دستن:روزای بی تفاوتی و روزای غم .يه جورايی غصه خوردن يه عادت شده برامون . يادمون ميره بايد شاد باشيم اصلا خيلی از ما بلد نيستيم شادی کنيم .نميتونيم يا نمی خواهيم ازشون بنويسيم .برای خوشبخت بودن دنبال دلايل بزرگ ميگرديم اما بدبختی با نسيمی وارد خونه هامون ميشه.

راستی اون قلب سرشاری رو که با هر تپش ، زندگی رو وارد رگهامون ميکرد ،اون شور زندگی که زيباترين راز آفرينش بود رو کجای سياهی های ذهنمون جا گذاشتيم؟

 
 

شقایق

 

یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

تموم ميشه، خيلی زود.نه پشيمونی سودی داره نه وقتی بری جبران باقی ميمونه.اون چيزايی که از دست بره ، ديگه رفته. روزايی که بگذره ديگه گذشته.....

آهای اونی که اون بالا نشستی...مگه اين شعر رو نشنينيدي«ناگهان چقدر زود دير ميشود» عجله کن ديگه.اين عمر ادماست که داره سپری ميشه.مگه يادت رفته که مقدر کردی که وقتی تموم بشه ،ديگه نيست.مگه يادت رفته که دلت خواسته زمان مثل برق بگذره و روزای و زمانهای ادما ديگه برنگرده.

آهای....عجله کن.مگه دستايی که به سمتت بلند شده رو نميبنی.مگه زمزمه هايی که صبح و شب تکرار ميشن رو نميشنوی.دير ميشه ها...

 
 

شقایق

 

یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

عجله ای نيست..تا اخر عمر شايد هم کمی بيشتر وقت دارم...فکر ميکردم ميشه دنيا رو فتح کرد،دنيا رو با تمامی ادمهاش و قله های افتخار و پيروزی.فکر ميکردم جاده ها ساخته شدن تا من ازشون بگذرم ،کوهها خلق شدن تا من ازشون بالا برم همه دروازه ها برای ورود من باز شدن..
فکر ميکردم قبل از اينکه دير بشه،قبل از اينکه ۲۰ ساله بشم ـسن رويايی من بود شايد ـبايد به همه جا برسم.مدارج عالی رو طی کرده باشم،در هنر به حد اعلا رسيده باشم حتی شايد چند تا کنسرت و چند تا نمايشگاه برگزار کرده باشم.حالا ممکن بود عضو تيم ملی ورزشی بانوان هم شده باشم.همه کتابای دنيا رو خونده باشم.شايد حتی گاهی به طی مراحل عرفان هم فکر کرده بودم.....
عجله برای چی...موسيقی،هنر که سن و سال نداره..تا اخر عمر وقت دارم سه تار ياد بگيرم و پيشرفت کنم.علم،بايد واقع بين بود ،من که نابغه نيستم..ادمای معمولی هم با علم به جايی نميرسن.ورزش ،من اگه حال داشتم گاهی از روی کاناپه جا به جا ميشدم.کتاب ،وقتی پير شدم و ديگه قدرت فعاليت ندارم ميشينم ساعتها کتاب ميخونم.حالا اين همه ادم بی اعتقاد وجود داره خوب منم يکيشون....
عجله برای چی..کلی وقت دارم.ديگه زياد فرقی نميکنه چند ماه ديگه بيست ساله ميشم يا بيست سالگيم تموم ميشه..
 
 
 

شقایق

 

جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

مرد...خيلی راحت خيلی ساده.دليلش رو کسی نميپرسه .اهميتی نداره شايد.يا شايد چون همه اشنا هستن با صيادی که پشت ديوارهای جوانی ،سادگی، شجاعت و اعتراض خانه کرده .حرفی اگر نبود از ترس بود،حرفی اگر نيست ..انچه به جايی نرسد فرياد است.با ابرها هم اغوش شد،يا سوزشی که نا غافل سرش را از هم پاشيد ،يا گرمای خونی که از سرش فوران کرد..چه فرقی ميکنه اخرين چيزی که در ذهنش نقش بست چی بود.اعتراض بود گناهش يا شور جوانی يا عشق يا ايمانی که نوعش رو خودش ميخواست انتخاب کنه....چه فرقی ميکنه.روحش بود که کشته شد يا جسمش...چه فرقی ميکنه.فقط مرگ که به شريانها تزريق ميشه..مرگ به هر نوعی به هر جرمی و به هر بهانه ای...بهای چيه اين مرگ...چه فرقی ميکنه....

 
 

شقایق

 

چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

نظر کردم گر ز دست محنت هجران نميرم

استانت را ببوسم استينت را بگيرم

 

نميدونم شاعرش کيه .يه تابلمی خوشنويسی روی ديوار اتاق.به اندازه يه ديوان شعر ازش خوشم مياد.

 
 

شقایق

 

یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

....اين سه نفر مثل هم نيستن . شايد بتونم بگم خيلی هم باهم فرق دارن.اما وقتی يکيشون حرف ميزنه من نميفهمم اين نظر کدومشون.وقتی يکيشون بقيه رو وادار به سکوت ميکنه من نميفهمم کدومشون حرفی برای گفتن نداره.وقتی يکيشون دلتنگ ميشه نميفهمم تو خلوت کدومشون بايد جستجو کنم.وقتی يکيشون مصمم ميشه برای اغاز يه مبارزه نميدونم اين اراده کی بوده که اغازگر يه راه تازست.وقتی يکيشون شکست ميخوره من نميفهمم کی عقب نشينی رو پذيرفته. وقتی يکيشون دلبسته ميشه،به سختی ميشه فهميد ذهن کدومشون درگير بازی کودکانه حوادث شده.وقتی دنبال مسير درستن نميفهمم کی تونسته بقيه رو به سمتی که بايد ،هدايت کنه.بايد مواظب باشم.بايد مواظب باشم خودم اين وسط گم نشم.بايد مواظب باشم برنده اين جدال سه نفره خودم باشم.کشمکشی هميشه بين خودم ـکسی که واقعا هستم ـکسی که دوست دارم باشم و کسی که ديگران انتظار دارن در وجود من ببينن، وجود داره
 
 

شقایق

 

جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

منتظرم تا هر چه زودتر هیچ موقع برسه و من با هیچ کس تا هیچ کجا برم و  تا هیچ وقت در مورد هیچ چیز با هاش صحبت کنم.چقدر هیچی لذت بخش و چقدر با این هیچی میتونم خودم رو از خالی پر کنم

 
 

شقایق

 

چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

ميدونی...اخرش هيچي.يه طناب گرفتی دستت و با هر تکونی که ميخوری،احساس ميکنم نزديکتر ميشی به سقوط.يه روزی که زيادم دور نيست،دست ديگه ای مياد و طنابت رو قطع ميکنه.کاش ميفهميدی.....

 
 

شقایق

 

یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

اروم از کنارش رد میشی.شب سکوت...چشمات رو میبندی و فریادی رو میشنوی که فرصت تکرار نداشت.شاید صدای ناله ای که خاموش
شد .شب سکوت...و پلک هم زدنی شاید وحرفهایی که نگفته موند و اشکهایی که نریخته خشک شد و صفحه هایی که نخونده پاره شد کتابی که
نیمه کاره رها شد...شب سکوت...شیشه های شکسته خون وسط جاده و تکه های فلزی که ساعتی پیش نگرانی داشت . امید داشت .
ترس داشت جسارت داشت.غم داشت شادی داشت ارزو و تصمیم داشت..زندگانی داشت.شب سکوت...و شاید این پایان ماجراست 

 
 

شقایق

 

دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

 

ميگن زندگی چيزی نيست به جز انبوه احساساتی که از خودخواهی ناشی ميشه.ميگن ادما به خاطر خودشون کمک ميکنن،به خاطر خودشون ديگران رو دوست دارن و حتی به خاطر خودشون عاشق ميشن.

دلم نميخواد دلايل دوست داشتنم بدون هيچ واسطه به خودخواهيم مربوط باشه.دلم نميخواد مثلا از مهربونيات بگم و اينکه دنيا بدون تو عذاب اور ،چون دوری تو برام سخته.نميخوام مثل بقيه از دلسوزيات بگم و يا شعار بدم که با کمک تو اولين بار زمين زير پاهام رو سخت احساس کردم و يا با کمک تو اولين کلمه رو گفتم.يا مثل قصه همه سريالهای ايرانی اسم تو مترادف باشه با زحمت زياد و شب بيداری و نگرانی که هميشه در لحظاتت جاريه.

ميدونم به خاطر اينا نيست که دوست دارم.حتی وقتی که سرم داد کشيدی  با اينکه خودم رو بيگناه ميدونستم، دوستت داشتم.حتی وقتی متوجه خستگيم نيستی و يا خارج از توانم از من انتظار داری دوست دارم.درست مثل تو:

وقتی قله های پيروزی رو فتح ميکردم به خاطر افتخاری که نصيبت ميکردم دوستم نداشتی ،وقتی پرچم شکست رو هم در سراشيبی زندگيم حمل ميکردم دوستم داشتی.وقتی خروار خروار تمجيد رو يدک ميکشيدم به خاطر رضايت از تربيت خودت دوستم نداشتی،وقتی با دلهره دنبال اشتباه خودت توی رفتارت با من هم بودی دوستم داشتی.حتی وقتی از تو فرسنگها دورم و اميدی هم به ديدار مجدد نيست،وقتی بيشتر از توانت به تو محتاجم ،حتی وقتی ارزش زنده بودنم نيست،همين قدر دوستم داری......

اما شايد من به خاطر همين دوست داشتنت که دوست دارم...

 
 

شقایق

 

شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

 

چشمات رو که باز ميکني ميبني افتادي وسط آسمون و داري بين ستاره ها پرسه ميزني.ستاره هايي که به جاي نور يه دنيا فکر و خيال  ميپاشن
تو مغزت.چشمات رو که باز ميکني ميبيني ميون ستاره ها گم شدي همه اطلس ها رو که بگردي اخر سالنامه ها رو هم که ببيني خودت رو پيدا نميکني.
هيچ جا نقشه پيچ و خماي ذهن تو رو نکشيدن.اگه عکسي هم جايي ديدي فقط يه سري لوله هاي پيچ در پيچ که ميگن از سلول هاي بيکاري ساخته شده
که ميشه از حساب و منطق پرشون کرد که بيشتر گم بشي تو هزار توي غريبي که يکهو درگيرشدی.کتابا رو باز میکنی
همه جمله ها رو میخونی ،همه داستانارو مرور میکنی، شعرارو زمزمه میکنی، ترانه هارو تکرار میکنی ،تا دلیل دلتنگیت رو پیدا کنی.
فکر میکنی شاید با غربت قهرمان کتابا اشنا شدی ،یا شاید عاشق خم ابروی دلدار شاعرا شدی.،شاید یه جایی با سوز صدای خواننده ها همنفس شدی، یا
لا به لای ذهن جمله ها گم شدی.اما یادت میفته دلتنگ نیستی .فرهنگ لغات رو باز میکنی تا شاید کلمه ای برای تعریف خودت پیدا کنی.
اما هیچ جا از تو چیزی ننوشتن.صبح خودت رو بین کتابا و کلمه ها غرق میبینی هرچی سعی میکنی به یاد بیاری دنبال چی بودی یادت نمیاد   

 
 

شقایق

 

یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

 

چشمام رو که باز کردم اتوبوس راه افتاده بود.از پشت شيشه يه بچه رو ديدم که مامان و باباش داشتن از روی جوی آب ردش ميکردن.چه سادگی توی خنده هاش بود.

دختر کوچکی رو ديدم که يه بسته سبکی رو از دست مامانش گرفت تا کمکی کرده باشه.چه غرور صادقانه ای تو نگاهش بود.

کمی جلوتر بچه ۷ يا ۸ ساله ای بازوی پدرش رو فشار ميداد تا مطمئن بشه همچنان دختر قويترين مرد دنياست. چه افتخار بی رقيبی در دستانش بود.

دختری  رو ديدم که به انتظار برادرش ساعت  کسالت رو ميشمرد تا مسير خونه رو بدون اون نباشه.چه مهربانی کودکانه ای در انتظارشون بود.

خيابونا هميشه همينه.هميشه دارن يه جايی رو ميکنن يا پر ميکنن.توی گرد و غبار اشکهايی رو ديدم که با پيرزنی وداع کرد.

يچيديم سمت راست.بعداز گذشتن از خيابونای پيچ در پيچ از جلوی دری گذشتيم که کسی با اظطراب از سردر بزرگ اون وارد ميشد.چه ترس و غم بيدليلی!

يه پيچ بزرگ کمی جلوتر بود.ترسيدم.بيهوده دکمه قرمز ايست رو فشار دادم.گفتن سعی نکن...تا مقصد نگه نميداره.بايد تا انتها بری.حتی اگه ندونی کجا.حتی اگه نخوای.حتی اگه از ادامش بترسی يا بخوای همين جا بمونی.حتی اگه جاده خاکی باشه.مگه با تو...؟!بايد بری.

.....

کاش ميشد جلوی بزگ شدنم رو بگيرم!

 
 

شقایق

 

جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

 

این جمله رو یه جایی خوندم یا شنیدم اما یادم نیست از کی بود اما چون ازش خوشم اومد خود جمله یادم مونده
«وقتی بهم دروغ گفتی از این ناراحت نشدم که چرا بهم دروغ میگی.بلکه ازاین متاسف شدم که دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم.»

 
 

شقایق

 

سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

 

رنج اور که قدرتی  رو بالاتر از خودت ببينی که به زندگيت جهت ميده.عذاب اور که فکر کنی نه قدرت تصميم گيری داری و نه توان عمل کردن.

مايوس کنندست وقتی ميفهمی که چيزی فراتر از تلاش تو حاصل زندگی تو،و چيزی ماورای حقوق ديگران،نتيجه خوشبختيشون.

حس مرگ اوري وقتی بفهمی ،که نه سعادت بندگی که يوغ بردگی رو شونه هات سنگينی ميکنه.

نا اميد کنندست وقتی بدونی که حتی تغيير وزش باد ميتونه کاخ ارزوهات رو به هم بريزه.

گاهی نميتونی تحمل کنی که خودت رو موجود اسيری بدونی که مجازاتش حرکت در جاده های سرنوشت.

اما هميشه هم به اين بدی نيست....

شايد گاهی ،وقتی تو دوراهی های حساس زندگی گير کردی،وقتی نميتونی راه درست رو بشناسی ..خدارو شکر ميکنی که مجبور نيستی تصميم بگيری....

گاهی خوشحالی که لازم نيست تو فکر همه چيز رو بکنی ،خدايی اون بالا هست که حساب زندگيت رو داره.ميذاری اون به جای تو نگران باشه و فکر کنه....

با ارامش به خودت دلداری ميدی که بالاخره يه طوری ميشه....لازم نيست دلواس باشم ،سرنوشت کار خودش رو ميکنه..

 
 

شقایق

 

 
L O G O

وضعيت من در ياهو

پيوند منم گاهی توش مینویسم من و معماری
زمزمه های بودن
دلتنگستان
دختر مشرقی
دلنغمه
عاقلانه
مهراز
هذیانهای یک معمار
هنر و معماری
میدونم که اونجایی
pedramp.persianblog.ir
پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]